14 August, 2007

دوست-دشمن

از آغاز، دوست نزدیکم بود. به دلیل خانواده ام، به دلیل محیطم، به دلیل زندگیم
زمان که گذشت، خواستم از او دور شوم. حس می کردم دست و پایم را بسته، حبسم کرده، مرا در خدمت خودش گرفته
اما هر چقدر که بیشتر از او فاصله می گرفتم او به من نزدیک تر می شد. رویم را از او برمیگرداندم جلوی نگاهم پیدایش می شد. هرچه سریعتر از دستش فرار می کردم سریعتر نزدیکش می شدم. در پایان هم فهمیدم، زمین گرد است. از این سو هر چه از او فاصله می گیرم از سوی دیگر نزدیکش می شدم
نفسم بند آمده بود، از بس دویده بودم. نشستم. تصمیمی جدید گرفتم. دستم را دور گردنش انداختم. بوسیدمش. از آن به بعد دوست و همراهم بود. کمکم می کرد. آن زمان که از او فاصله می گرفتم جلوی پسندیده ترین رفتارم ،از نگاه خودش، می ایستاد؛ امروز که همراهش هستم مرا در انجام آنچه که نهی اش هم می کند یاری می دهد. او فقط من را می خواهد، نه آنچه که می گوید
او مذهب است و من مذهبی

1 comment:

Anonymous said...

*...


DoOsT O DoshMaN ,, DAr AnDisheYe faRd !
RaBeti moRtabeT ba FaRd Va AfrAd !!
MohaVeRei Sakht Amigh Amma kami ba TaAme GaSe RoOzeGar !
be haR haL FArdi neGashTi ,,


...*